Lilypie Kids Birthday tickers

من و راشا تمشکی

من و راشا تمشکی

232 - گاه شمار کودکان

هفته پیش یه جلسه تو مهد برگزار شد در مورد افزایش عزت نفس بچه ها. البته از هر دری سخنی گفته شد جز عزت نفس :) و البته که کلا مفید بود. مجری جلسه خانمی بودن به اسم گهرناز پشوتنی که احتمالا دوستان آوندی ایشون رو می شناسن.

خانم پشوتنی "گاه شمار کودکان" رو معرفی کردن که انصافا کار جالبیه و با اینکه سال 92 تموم شد توصیه می کنم تهیه ش کنین.

غرض از مقدمه این بود که تعریف کنم در بخشی از این کتاب صفحه ای هست با عنوان "من همیشه دوستتان خواهم داشت ولی دوست دارم این کار رو جور دیگه ای انجام بدید" (یه جمله ای با همین مضمون) بچه هایی که می تونن بنویسن، کاری رو دوست دارن پدر و مادرشون مدل دیگه ای انجام بده رو می نویسن. بچه های که نمی تونن بنویسن نقاشیش رو می کشن.

راشا نقاشی یه آسمون و ابر خاکستری با ساختمونای خاکستری و یه بارون ریز رو کشید و گفت "من دوست دارم روزایی که هوا آلوده س من رو بیرون نبری. بمونیم خونه تا فرداش هوا پاکیزه بشه"

   + نازنین مامان راشا تمشکی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۱٦
    پيام هاي ديگران ()

231 - پیدا میشویم

آدم بعد از 5 ماه سر و کله اش پیدا بشه باید بی سر و صدا بروی خودش نیاره که 5 ماه نبوده و از کسی هم خبری نگرفته!

خب الان منم به روی خودم نمیارم خب!

 

البته که یکی دو تا مساله کوچک در حوزه وبلاگ نویسی هم برام اتفاق افتاد که یه کم خلقم رو تنگ و خودم رو برای نوشتن وبلاگ دلسرد کرد که مسایلش بماند و فقط متاسف شدم از یه سری کج اندیشی ها و بدخواهی ها.

 

از یادداشت رمزداری که پست قبل گفته بودم هم اونقدر زمان گذشته که دیگه ارزش نداره.

سعی می کنم یه کم ذهنم رو جمع کنم بلکه دوباره بنویسم.

 

قبل از شروع دوباره باید بگم کلا فعالیت های مجازیم رو خیلی کم کردم. هرچند تعدادی از بهترین دوستانم از همین دنیای مجازی وارد دنیای واقعی شدن و از این بابت شدت به به این دنیای پشت مانیتور احساس دین می کنم.

 

و اما راشا تمشکی ما در آستانه 5 سالگی نزدیک یک ماه دیگه دوره مقدماتی شنا رو تموم می کنه و چون شنا انرژی خیلی زیادی ازش می گیره، تقریبا کار خاص دیگه ی نمی کنیم.

توی مهد کلاس مونته سوری گذاشتن که صادقانه بخوام اعتراف کنم هیچی ازش نمی دونم!

توی مهد کلاس زبان می ره (قبلا گفتم یه چیزی در حد بازیه؟) ولی کلاس موسیقیش رو به دلیل اینکه مربیش تکلیف نت نویسی!!!! بهشون می داد کنسل کردم.

تو فکر مدرسه هستم برای سال دیگه که می ره پیش دبستانی.

بقیه ش باشه برای بعد که موضوع داشته باشم بنویسم.

 

پ.ن. 3 روز پیش پنجمین سالگرد شروع وبلاگمون بود.

   + نازنین مامان راشا تمشکی ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٩/۳
    پيام هاي ديگران ()

230 - رمزدار

می خوام یه یادداشت رمزدار بذارم که حرفایی توش هست که دلم نمی خواد تعدادی از اطرافیانم (که نمی دونم اصلا اینجا رو می خونن یا نه) ازش باخبر بشن.

پس هرکدوم از دوستان رمز قبلی ما رو دارن که بهتر، اگر ندارید لطفا پیغام بذارید.

در مورد یادداشت بعدی به همفکری همه تون نیاز دارم.

 

پ.ن. من یه اختراع بزرگ کردم و توی گودر، رمز هر وبلاگی رو به اسم خودش اضافه کردم برای همین یادم نمی ره (آیکون خودبزرگ بینی)

   + نازنین مامان راشا تمشکی ; ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

229 - غمگین شدیم

دیروز اولین جلسه نقاشی کانون بود. اوایل کلاس یه دختر خیلی کوچیک که من شک ندارم زیر 4 سال بود (حداقل سن ثبت نام 4 سال تمام هست) یکی دو باری اومد و بعد از اینکه از حضور مادرش مطمئن شد دوباره رفت. بار سوم که اومد مادرش نبود!!! بچه چنان اشکی می ریخت و چنان وحشتی کرده بود که نمی تونم توضیح بدم!

کلی بغلش کردم راه بردمش، بازیهای آیفون نشونش دادم، آب دادم، پاستیل دادم!! هیچکدوم اثری نداشت. نفس بچه برید از بس هق هق کرد! اسمش رو هم نمی گفت که برن از توی دفتر تلفن مادرش رو پیدا کنن.

بعد از کلی وقت یه مادر دیگه گفت من شنیدم اسمش چی بوده، زود به موبایل مادرش زنگ زدن یک خط اشتباه بود!!!!!! یک خط رو هم جواب نداد!!

متاسفانه نزدیک به یک ساعت این بچه زار زد بعد مادرش خوش و خجسته اومد! دلم می خواست لهش کنم یعنی همه مادرایی که اونجا بودن دلشون می خواست لهش کنن ولی من که چیزی بهش نگفتم، فقط به مدیر مرکز گفتم شما مقام ذیصلاح اینجا هستید و باید خیلی جدی باهاش صحبت کنید.

مادرش می گفت دختر من عادت داره به بیرون موندن و یک ساله کلاس زبان می ره! شما ربطش به محیط جدید و آدمای جدید و فعالیت جدید رو متوجه شدید منم متوجه شدم!!!!

هنوز از ناراحتی اشکای بچه سرم درد می کنه!

   + نازنین مامان راشا تمشکی ; ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

228 - تهدید

تهدید دخترانه:

اگه نذاری من کارتن ببینم، منم دیگه کارتن نمی بینم بعدش شما ناراحت می شی! حالا هرجور خودت صلاح می دونی!

 

 

تهدید مادرانه به دوستان وبلاگ:

قهرین با ما؟ دوباره می رم در دوران غیبت دلتون برامون تنگ می شه ها! حالا دیگه هرجور خودتون صلاح می دونید.

   + نازنین مامان راشا تمشکی ; ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/٤/۸
    پيام هاي ديگران ()